رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

ادامه تحصیل بابایی وحال و روز ما

  چند وقت بود که تو مخ احسان رفته بودم که بره  برای  فوق لیسانس امتحان بده ولی زیر بار نمیرفت و میگفت الان  نمیشه . . نشستیم با هم منطقی صحبت کردیم  و به نتیجه رسیدیم که  بشینه بخونه برای کارشناسی ارشد تو رشته خودش عمران . .  خودم هم دوست دارم  ادامه بدم  و هم پای احسان بخونم  ولی  دوست دارم الان بیشتر وقتم برای رادوین باشه  و از لحظه به لحظه زندگیش و بزرگ شدنش  لذت ببرم . ممنون احسان عزیزم همیشه برات ارزوی خوبی دارم . دوستت دارم همسر جونم   امیدوارم که امسال قبول بشی .  بهترین همسر دنیا و بهترین پدر دنیا     این فسقلی ما که دیگه دل...
20 مهر 1392

یادی از خاطرات گذشته

  بی نهایت دوستت دارم .           دیروز   بعد ناهار با مامان جون  و خاله نگین  رفتیم  خونه دکتر رسا  خیلی وقت که ندیده بودیمش خیلی خوشحال شد  بعد از اونجا  هم رفتیم خونه  گلناز  خانم . ساعت 7:35 دقیقه  هم  مامان جون (مادر شوهری )   تو راه اهن بود قرار بود که  با بچه های هلال احمر برن مشهد .   تو  اون ترافیک  هر جور شد خودمون رو رسوندیم راه اهن ولی  دیگه قطار داشت راه می افتاد و  تلفنی  خدافظی کردیم   وقتی قطار حرکت کرد  یه لحظه دلم یه جوری شد دوست داشتم منم می رفتم ...
19 مهر 1392

اولین کوتاهی مو

 چند روز بود که همه میگفتن  موهای رادوین رو کوتاه کن ولی خودم زیر بار نمیرفتم دوست داشتم بلند کنم  ولی  موهاش بد جور میرفت تو چشمام و اذیت میشد   خلاصه دیشب   من رضایت دادم تا مامانم  خیلی کم موهای رادوین رو کوتاه کنه . وقتی رادوین خوابید ما هم دست به کار شدیم . دوست داشتم اولین بار رادوین رو ارایشگاه ببرم واز سمیه جون مامان کیان جون  ادرس گرفته بودم ولی چون دیدم که رادوین  هم موهاش کمه و هم اینکه من نمیخوام خیلی کوتاه بشه  و به خاطره همین منصرف شدم  ایشالله دفعه بعد . قبل کوتاهی     قربونت بشم  عزیزم     رادوین هر ...
18 مهر 1392

روزت مبارک کودک من

دنیای آزاد و زیبا حق طبیعی کودکان است، این یک هدیه ی ایزدی است، پس آنرا از کودکان نگیریم.....   پسر قشنگم رادوین  روزت مبارکت باشه  فردا اگه هوا سرد نبود میبرمت برات کادو  خوب میگیرم     چقدر احساس خوبی دارم چون کودکی دارم و می تونم این روز رو براش جشن بگیرم .  دوسال پیش این موقع بود که فهمیدم   یه جنین تو شکمم در حال رشد هست   وای  هیچ وقت از ذهنم این روز  دور نمیشه  .   عاشقتم  پسر عزیزم من خیلی خوشبختم   .     عزیزم در کنار  تو و بابا احسان        خوشبخت ترینم  .     ...
16 مهر 1392

دیدن عمه جونی و تهران گردی

 پنجشنبه ایی  تو خواب و بیداری بودم که احسان زنگ زد و گفت  میایی بریم خونه  سحر جون (خواهر شوهری)  خیلی وقت بودم که خونشون  نرفته بودیم  دلمون تنگ شده  بود و  نزدیک  ظهر بود که با مامان جون رفتیم   سعید اقا هم رفته بود کرمانشاه کوهنوردی .  ناهار و خوردیم  من هم اینقدر خسته بودیم   دلم  میخواست یه دل سیر میخوابیدم ولی رادوین شیطون ما  نزاشت من 5 دقیقه چشمام رو ببندم و   عمه جونش که میرفت تو اشپزخونه دنبالش میرفت و  میگفت عمه عمه عمه  پشت سر هم میگفت         بعد ازظهر هم راهی خیابون بهار شدیم  و برای رادوین چند تا تیکه لباس...
12 مهر 1392

دوست دارم فقط روز و شب تو رو ببویم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم . . . برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی   دوستت دارم عشقم  ...
10 مهر 1392

روزهای طلایی ما

     بعد از ظهر یه دفعه هوس  باقلوا کردم خیلی دلم خواست  به احسان گفتم   بیا بریم سوغات مجلسی باقلوا ی قزوینی  بگیریم  . بابایی هم استقبال کرد و  رفتیم  شب هم  مامانم اینا اومده بودن خونمون  براشون پیتزا درست کرده بودم ولی چون سینی 1 دونه بود    پیتزا رو با تاخیر میخوردیم .  .  ولی کلی حال داد.  رادوین هم کلی برای ما شیطونی میکنه و ما لذت میبریم . عاشق صندلی غذاش شده  همین که میاد تو اشپزخونه میگه من رو بزار داخلش و  اهنگش رو هم بزار اینقدر جالب این چیزها رو به من میفهمونه  . سیم   برقش رو میده به من . بعد میگه  EEEEE    ...
10 مهر 1392